سرم را بر میگردانم سمت پنجره اتاق یک ستاره فقط پیداست در آخرین شب سال نود و ۵. دلم میخواست امشب مهتاب بود و سرم را که برمیگرداندم ماه را منتطر و ساکت پشت پنجره می دیدم. دلم میخواست امشب را با شادی و دل خوش می گذراندم.
حالا که دیگر بار و بندیل امسال را بسته ایم و داریم راهی اش میکنیم برود رسیده ام به آخرین شب. حالا دچار دلگیری آخرین شب سال شده ام‌. بیشترین چیزی که از این سال به یادم خواهد ماند جنگیدن با خودم است. و هنوز نمیدانم چه کسی بازنده است و چه کسی برنده!
 نمیدانم چقدر  معرفتم نسبت به خودم و آدم ها و دنیای اطرافم  بیشتر شده است ولی حداقل میدانم که تلاشم را کرده ام. امسال را با تمام خوبی و ها بدی هایش و تمام سختی ها و گریه هایش و شادی هایش دوست دارم با این حال دلم نمی خواهد سال جدید تکرار امسال باشد‌‌. دلم شادی میخواهد و خنده های واقعی . می خواهم اتش بس اعلام کنم و به این جنگ پایان بدهم.

کاش معنی واقعی توکل کردن را می فهمیدم


دوباره سرم را برمی گردانم به سمت پنجره. ستاره کمی آن طرف تر هنوز پشت پنجره است و چشمک می زند...