درست خاطرم نیست که از چه زمانی خودم را شناختم یعنی از کی ذهنم شروع کرد به چرتکه انداختن و دو دو تا چارتا کردن که من چه جور شخصیتی دارم، که رابطه ام با آدم ها چگونه است و کلی سوال و درگیری ذهنی دیگر. شاید از هجده سالگی ولی حالا که فکرش را میکنم برمیگردم به شانزده سالگی. انگار از همان موقع بود و شاید از آنجا شروع شد که بین دوستانم احساس تنهایی میکردم و با هیچکدام نمیتوانستم آنقدرها که دلم میخواست صمیمی شوم. حتی با دوست صمیمی سال های قبل! شاید هیچکدام از آنها هم قبیله ای  نبودند.
 از همان روز ها بود که بیشتر به خودم و روابطم با آدم ها فکر کردم‌. دوسال هنرستان با خاطره های خوب و پر از شادی های ریز و درشت در گوشه ای از ذهنم مانده است. دوستان هنرستان بر خلاف تصور من آنقدرها اهل درس خواندن نبودند و برعکس اهل شیطنت و خنده بودند. زندگی را سخت نمی گرفتند. بعد از چند سال که می بینمشان هنوز همان هایی هستند که آن روزها بودند. انگار هیچ فرقی نکرده اند. هنوز با همان روحیه ی شاد و سرخوش. گاهی فکر میکنم اینکه آدم با چند سال قبلش هیچ فرقی نکرده باشد خوب است یا نه؟ جواب واضحی در ذهنم ندارم. میگویم مگر میشود آدم تغییر نکند؟ حتمن آنها هم عوض شده اند ولی روحیه ی شاد ان روزها را از دست نداده اند و این خوب است. ولی به شرط اینکه سطحی بودن و عمیق فکر نکردن به زندگی باعث این سرخوشی نشود .  می گویم هر کسی به اندازه خودش، به زعم خودش زندگی را درک می کند.
نمی دانم/
من هم به روش خودم آنچه را که باید، از زندگی یاد گرفته ام.  

در هر صورت هر چه بیشتر میگذشت بیشتر با خودم آشنا می شدم. اینکه  آدم درون گرایی هستم اینکه راحت با آدم ها رابطه بر قرار نمی کنم. اینکه خیلی زندگی را سخت می گیرم و دچار کمال طلبی هستم و کلی چیزهای دیگر. به نظرم خود شناسی خوب است، به چالش کشیدن خودمان و سعی در اصلاح ضعف ها. و البته که نقاط قوت را نباید فراموش کنیم. من خیلی وقت ها به جای اینکه به نقاط قوتم فکر کنم فقط و فقط خودم را سرزنش میکنم .
خود را شناختن خوب است ولی قسمت سختش از همین جا شروع می شود که آدم با همه ی جوانب شخصیتی خودش آشنا  می شود ولی بعد دچار سردرگمی و درگیری ذهنی و کلنجار با خودش می شود. و بعد انگار دیگر خبری از صلح درونی نیست. و وقتی کسی با خودش در صلح نباشد هرچقدر هم که سعی کند در ظاهر خود را آرام و خوب جلوه بدهد چه فایده ؟
یکبار کسی بهم گفت: قسمت غم انگیز ماجرا از وقتی شروع شد که خودم را شناختم.
...
حالا در بیست و شش سالگی  دلیل احساس تنهایی روزهای شانزده سالگی را خوب می فهمم. میدانم که چند سال دیگر دلیل تمام سردرگمی ها و کلنجارهای این سالها را هم خواهم فهمید.