وقتی صبح از خواب بیدار می شوی و  تمام  دلهره ها و فکر هایی که چند ساعت فراموشت شده بود به مغزت هجوم می آورند.. مانند این است که برای مدت کوتاهی حافظه ات را از دست داده باشی و بعد همه چیز را کم کم به یاد بیاوری همه چیزهایی که  ذره ذره روحت را خورده اند. امروز یکی از همین روزها بود. و به یاد آوردم که تمام روزهای سال پیش همین طور گذشت...
تمام دلهره ها و سردرگمی ها و نمی دانم هایم به یکباره  روی سرم آوار شد و باز به یاد آوردم که از بیست و چهار سالگی زندگی بیشتر از قبل دستش را برایم رو کرد...
طعم امروز مثل طعم خرمالوی کال بود .. به شعر فروغ فکر می کنم "نجات دهنده در گور خفته است"
به پریای خط خطی شاملو فکر می کنم .. "شمایین اون پریا اومدین دنیای ما حالا هی حرص می خورین ..جوش می خورین ..غصه ی خاموش می خورین.. که دنیامون خال خالیه ! غصه و رنج خالیه؟"
...
نه خالی نیست .هیچ وقت خالی نبوده 
از رنج
همه ی آدمها  و هر کس به نوعی رنج را تجربه می کند بعضی بیشتر و بعضی کمتر 
کاش نوشدارویی بود.    

امروز در حوالی من همه چیز دلگیر و دلگیر و دلگیر بود. امروز نا امیدی ها پررنگ تر بودند. با این حال آدم مجبور است بجنگد و چه جنگ سختی.. 
دارم به این فکر می کنم که سال گذشته به همین موقع چقدر برای شروع کارگاه سفال لحظه شماری می کردم.. و اولین جلسه ی کارگاه بی اندازه خوب بود هیچ وقت احساس آن روز را فراموش نمی کنم. احساس کشف بهترین نوشدارو...
سفال نوشداروی تمام زخم هایم بود 
دارم فکر می کنم امشب برای تیمار روح خسته ام به سراغ یک مشت گل بروم و اجازه دهم دست هایم بدون هیچ فکری به گل فرم بدهد. 


...
و به یقین انسان را از عصاره ای از گل آفریدیم
سوره مومنون آیه 12