امروز جمعه دلچسبی بود قصد داشتم جایی نروم و کارهای عقب افتاده ام را کمی سر و سامان بدهم ولی مجبور شدم همراه بقیه به باغ بروم. همیشه اولش مقاوت می کنم ولی وقتی عصر از باغ برمی گردیم با خودم می گویم خوب شد آمدم و در خانه نماندم. امروز هم از همان روزها بود.. دلچسب بودن و به یاد ماندنی شدنش به خاطر حضور مهمانان بود ولی از بین همه ی آن ها یکی از همه عزیزتر و دوست داشتنی تر... یک اسب سفید زیبا ... یک اسب نجیب واقعا نجیب! وچشمهایش...

برق چشمهایش نگاهم را گرفته بود و تمام روز فقط به "چشمهایش" نگاه می کردم... زلال و مهربان و معصوم...نگاه اسب انگار غم داشت یک غم بزرگ

دلم می خواست این اسب مال من بود.. به زنانی فکر کردم که در قرن ها و هزاره های پیش از این اسب سواری میکردند.. به این فکر کردم که در قرن بیست و یکم اسب داشتن به چه درد می خورد؟! ولی همان وقت خودم را توجیه کردم چون حسی که این حیوان زیبا به آدم می دهد حس خیلی خوبی ست و فکر اینکه اگر یک اسب داشتم که  فقط به من عادت میکرد و فقط به من سواری میداد و فقط با من دوست بود باعث شد که بیشتر دلم اسب بخواهد. آرزو کردم کاش دختری بودم در هزاره ای دیگر... دختری که یک اسب داشت و می توانست تمام غصه هایش را به اسبش بگوید و تمام راه های نرفته را با او برود. 


هرچند که چشم ها را باید شست و جور دیگر باید دید ولی قبول کنید اسب، واقعی حیوان نجیبی است:)