همیشه جاهایی از خانه هست که دلنشین تر است که به قول سهراب برای فکر ابعاد ساده ای دارد.. همیشه جاهایی هست که فقط مخصوص توست انگار معمار از اول که می خواست خانه را بسازد فکر همه چیز راکرده بوده و پیش خودش گفته بود این گوشه ی دلنشین کنار پنجره باشد برای دخترکی خیال باف که اتفاقا با تنهایی اش خوب کنار می آید و دوست دارد بعضی وقت ها برای فرار از هجوم انواع فکر ها و شلوغی ها و نا خوشی ها به این گوشه ی دنج پناه آورد. من که می دانم معمار این خانه هرگز به هیچکدام از این چیزها فکر نکرده ولی با این حال تنها قسمت دوست داشتنی خانه ای که دوستش نداشتم همان کنج اتاق کنار پنجره بود جایی که لحظه های غم و شادی و گریه و خنده و خیال بافی ها و آرزو ها و حسرت هایم را در آن گذراندم.. اینجا برایم حکم پناه گاه را دارد یک جور پناهگاه امن و آرامش بخش . 
به نظرم هر گوشه ی خانه برای خودش دنیایی دارد دنیایی که از حضور اشیاء و آدمها ساخته شده.. دنیاهای خانه ی ما هر کدام حس و حال خودش رادارد. دنیای تنها اتاقمان را می توانم به یک کاروان سرا تشبیه کنم ولی دنیای زیر زمین همیشه برایم عجیب و جالب بوده.. پر از خرت و پرت و چیزهای جورواجور ... دارم به این فکر می کنم که چقدر اشیاء می توانند در ایجاد یک احساس دلنشین در ذهن ما تاثیر داشته باشند گاهی همین اشیاء بی جان می توانند در کنار هم یک دنیای کوچک بسازند.. مجموعه ای که حسی زیبا را در ما بیدار می کند.

از شلوغی روزهای جمعه که بگذریم من خلوتی شبهایش را دوست دارم  وقتی به خانه برمیگردیم یک راست پناه می آورم به کنج اتاق .. اول عکس هایی که در طول روز گرفته ام را می بینم و بعد کم کم احساسی که در طول روز داشتم در من حل می شود.. احساس سردرگمی و غم.
 این روز ها هر چه میگذرد و هرچه بزرگتر می شوم  به تعداد "نمی دانم" هایم اضافه می شود به شدت سرگردانی ام و در خود فرو رفتنم. 

انگار "چو طفلی گمشدستم من میان کوی و بازاری 
که این بازار و این کو را 
نمی دانم نمی دانم..."