دارم به این فکر می کنم که  مسیر زندگی ات را خودت انتخاب کنی بهتر است یا خانواده؟ خودت می دانی چه می خواهی هرچند مبهم .. می دانی دلت و ذهنت به کدام سو متمایل است و دائم در ذهنت نقشه می کشی و تصویر سازی می کنی .. خودت را در موقعیت های مختلف شغلی و اجتماعی تصور می کنی و از خیال پردازی  برای تصمیم گیری کمک می گیری.  گاهی هم همه چیز در ذهنت مبهم است و هنوز نمی دانی واقعا چه می خواهی! ولی خانواده از هیچکدام از این خیال پردازی ها و می دانم ها و نمی دانم ها خبر ندارد . آن ها نمی دانند در ذهنت چه جنگ و جدالی ست. فقط وظیفه ی خود می دانند که کمکت کنند. در مورد من اوضاع زیاد پیچیده نبود چون خانواده ام بیشتر نقش حمایتگر داشتند تا مشوق . پس انتخاب مسیر مورد بحث (مسیر زندگی) را به عهده ی خودم گذاشتند.. یعنی اجباری در کار نبود بنابراین خودم بودم و خودم... خودم تصمیم می گرفتم و خودم تلاش می کردم. در اوایل مسیر اوضاع خوب بود چون رشته ی کامپیوتر با تعریف ذهنی پدر من از "درس خواندن" جور در می آمد ولی وقتی برای دانشگاه رشته ی هنر را انتخاب کردم دیگرزیاد  نمی توانستم به  تشویق شدن امیدوار باشم چون تعریف ذهنی پدر را نمی شد عوض کرد و تحصیل در هنر که  درس حساب و هندسه نبود!  با این حال پدر و مادرم هیچ وقت به من سخت نگرفتند و در تمام این مسیر حمایتم کردند و به علاقه ی من احترام گذاشتند.. آن روزها از اینکه آنها به من سخت نمی گرفتند  و مرا در تصمیم گیری آزاد گذاشته بودند خیلی خوشحال بودم. تمام تلاشم را کردم و قبول شدم. در اثر یک اشتباه فرش قبول شدم.. قبول شدن در رشته فرش بعد از آن همه تلاش شوک نسبتا بزرگی بود چون من به این رشته علاقه ای نداشتم هرچند که خیلی زیبا و دوست داشتنی بود ولی روح مرا راضی نمی کرد. با این حال هرچند قبول کردنش برایم خیلی سخت بود ولی فرش را ادامه دادم و در این مسیر دوستان خیلی خوبی پیدا کردم.. حالا که دارم این متن را می نویسم داشجوی ارشد صنایع دستی هستم با گرایش سفال.. همه می گویند از این شاخه به آن شاخه پریدن خوب نیست ولی من  پریدم و حالا تقریبا دربالا ترین شاخه هستم.. همان شاخه ای که همیشه دنبالش بودم .  دارم به اول مسیر فکر می کنم .. اینکه کامپیوتر و فرش و سفال ترکیب خوبی از آب در آمد و هر کدام مکمل دیگری بود.. در رشته صنایع دستی  بین  سه گرایش چوب، فلز و سفال باید یکی را انتخاب می کردم و من  بدون هیچ پیش زمینه ای و فقط بر اساس احساس قلبی ام سفال را انتخاب کردم . سفال چیزی بود که همیشه دوستش داشتم ولی نمی دانستم چیست! همان ابهامی که در اول مسیر در ذهنم بود.. بالاخره یک بار  درست انتخاب کردم هرچند انتخاب های اشتباه گذشته ام مرا به این مسیر کشاند . 
حالا نمی دانم "مسیر زندگی " را خودم انتخاب کردم و تغییر دادم  یا خانواده ام یا همه چیز طبق برنامه ریزی از پیش تعیین شده ای اتفاق افتاد؟ ولی این را می دانم که خانواده نباید فقط و فقط نقش حمایتگر داشته باشد و از طرفی هم نباید برای ما تصمیم بگیرد .. شاید بهتر این است که ما را  در مسیری که علاقه داریم قرار دهند و مشوقمان  باشند.