میدانستم که این روزها مثل قبل نیست، می دانستم که خیلی چیزها فرق کرده و من دیگر خودم نیستم ولی با این حال به خودم قول داده بودم که امسال پاییز خوبی داشته باشم .به خودم قول دادم که بیشتر بخندم و بیشتر با خودم مهربان باشم. باید دوباره خودم را عمارت کنم .  می دانم که این قصه تکراری ست و همه ی آدم ها این ویرانی و عمارت را تجربه می کنند . من با تمام وجودم این تجربه را حس کردم. پاییز شدنم و برگ ریزانم را با همه ی وجود حس کردم. با این حال هنوز چراهای زیادی در ذهنم می چرخد و جوابش را نمی دانم. ولی همه چیز راز است و من این راز بودن را دوست دارم .. شاید اگر همه چیز را می دانستیم امیدواری هیچ معنایی نداشت. انتظار هیچ معنایی نداشت .
من همیشه زیاد به همه چیز فکر می کنم . هر روز به راز های زندگی ام فکر می کنم به سرگردانی ام و به  ترس هایم. نمیخواهم این وضعیت را به حال و هوای پاییز ربط بدهم چون پاییز و زمستان ندارد! مدت هاست که با خودم کلنجار می روم .. البته باید اعتراف کنم روزهایی که خانه هستم و کلاس ندارم این فکرها بیشتر سراغم می آیند.. و امروز هم یکی از این روزها بود. امروز بعد از مدت ها به باغ پدربزرگ رفتیم. کوچه باغ بوی خوب پاییز میداد ولی وقتی وارد باغ شدم یکهو حال و هوای پاییز خورد به صورتم .. عادت کرده بودم وقتی وارد باغ می شوم به درخت ها سلام کنم.. سلام درختا... درختهای انار زرد زرد بودند.. حتی تمام زمین زرد بود و به نظرم ترکیب خوبی با قرمزی انارها داشتند. یکی از آیین های شخصی من در پاییز جمع کردن برگ های درختان است.. طبیعت پاییزی شهر من آنقدرها زیبا نیست ولی امروز من پاییز را خیلی زیبا دیدم و حس کردم. با تمام جزئیاتش و حتی پرواز کلاغ ها  و صدای قاقارشان در من احساس بی نظیری ایجاد کرد.  تقریبا از تمام درختان باغ برگ جمع کردم . از گردو.. انجیر.. انار.. فندق.. آلوچه و آلبالو .. ولی وای... از برگ های زردآلو و هلو نمی توانستم دل بکنم مخصوصا آنهایی که هنوز بین تابستان و پاییز دل دل می کردند.. و کشف جدیدم پیدا کردن علفی خود رو بود که برگ های زیبایی داشت و همین حالا که دارم مینویسم همه ی برگ ها کنارم هستند و هی نگاهشان میکنم.. زرد و قرمز و سبز و قهوه ای ...گویی به مثل پیرهن رنگرزان است.