مهتو

غمت مباد

سرم را بر میگردانم سمت پنجره اتاق یک ستاره فقط پیداست در آخرین شب سال نود و ۵. دلم میخواست امشب مهتاب بود و سرم را که برمیگرداندم ماه را منتطر و ساکت پشت پنجره می دیدم. دلم میخواست امشب را با شادی و دل خوش می گذراندم.
حالا که دیگر بار و بندیل امسال را بسته ایم و داریم راهی اش میکنیم برود رسیده ام به آخرین شب. حالا دچار دلگیری آخرین شب سال شده ام‌. بیشترین چیزی که از این سال به یادم خواهد ماند جنگیدن با خودم است. و هنوز نمیدانم چه کسی بازنده است و چه کسی برنده!
 نمیدانم چقدر  معرفتم نسبت به خودم و آدم ها و دنیای اطرافم  بیشتر شده است ولی حداقل میدانم که تلاشم را کرده ام. امسال را با تمام خوبی و ها بدی هایش و تمام سختی ها و گریه هایش و شادی هایش دوست دارم با این حال دلم نمی خواهد سال جدید تکرار امسال باشد‌‌. دلم شادی میخواهد و خنده های واقعی . می خواهم اتش بس اعلام کنم و به این جنگ پایان بدهم.

کاش معنی واقعی توکل کردن را می فهمیدم


دوباره سرم را برمی گردانم به سمت پنجره. ستاره کمی آن طرف تر هنوز پشت پنجره است و چشمک می زند... 


۳۰ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
soheila

من پیش از من

درست خاطرم نیست که از چه زمانی خودم را شناختم یعنی از کی ذهنم شروع کرد به چرتکه انداختن و دو دو تا چارتا کردن که من چه جور شخصیتی دارم، که رابطه ام با آدم ها چگونه است و کلی سوال و درگیری ذهنی دیگر. شاید از هجده سالگی ولی حالا که فکرش را میکنم برمیگردم به شانزده سالگی. انگار از همان موقع بود و شاید از آنجا شروع شد که بین دوستانم احساس تنهایی میکردم و با هیچکدام نمیتوانستم آنقدرها که دلم میخواست صمیمی شوم. حتی با دوست صمیمی سال های قبل! شاید هیچکدام از آنها هم قبیله ای  نبودند.
 از همان روز ها بود که بیشتر به خودم و روابطم با آدم ها فکر کردم‌. دوسال هنرستان با خاطره های خوب و پر از شادی های ریز و درشت در گوشه ای از ذهنم مانده است. دوستان هنرستان بر خلاف تصور من آنقدرها اهل درس خواندن نبودند و برعکس اهل شیطنت و خنده بودند. زندگی را سخت نمی گرفتند. بعد از چند سال که می بینمشان هنوز همان هایی هستند که آن روزها بودند. انگار هیچ فرقی نکرده اند. هنوز با همان روحیه ی شاد و سرخوش. گاهی فکر میکنم اینکه آدم با چند سال قبلش هیچ فرقی نکرده باشد خوب است یا نه؟ جواب واضحی در ذهنم ندارم. میگویم مگر میشود آدم تغییر نکند؟ حتمن آنها هم عوض شده اند ولی روحیه ی شاد ان روزها را از دست نداده اند و این خوب است. ولی به شرط اینکه سطحی بودن و عمیق فکر نکردن به زندگی باعث این سرخوشی نشود .  می گویم هر کسی به اندازه خودش، به زعم خودش زندگی را درک می کند.
نمی دانم/
من هم به روش خودم آنچه را که باید، از زندگی یاد گرفته ام.  

در هر صورت هر چه بیشتر میگذشت بیشتر با خودم آشنا می شدم. اینکه  آدم درون گرایی هستم اینکه راحت با آدم ها رابطه بر قرار نمی کنم. اینکه خیلی زندگی را سخت می گیرم و دچار کمال طلبی هستم و کلی چیزهای دیگر. به نظرم خود شناسی خوب است، به چالش کشیدن خودمان و سعی در اصلاح ضعف ها. و البته که نقاط قوت را نباید فراموش کنیم. من خیلی وقت ها به جای اینکه به نقاط قوتم فکر کنم فقط و فقط خودم را سرزنش میکنم .
خود را شناختن خوب است ولی قسمت سختش از همین جا شروع می شود که آدم با همه ی جوانب شخصیتی خودش آشنا  می شود ولی بعد دچار سردرگمی و درگیری ذهنی و کلنجار با خودش می شود. و بعد انگار دیگر خبری از صلح درونی نیست. و وقتی کسی با خودش در صلح نباشد هرچقدر هم که سعی کند در ظاهر خود را آرام و خوب جلوه بدهد چه فایده ؟
یکبار کسی بهم گفت: قسمت غم انگیز ماجرا از وقتی شروع شد که خودم را شناختم.
...
حالا در بیست و شش سالگی  دلیل احساس تنهایی روزهای شانزده سالگی را خوب می فهمم. میدانم که چند سال دیگر دلیل تمام سردرگمی ها و کلنجارهای این سالها را هم خواهم فهمید. 

۰۶ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
soheila

دنیای ما قصه نبود

وقتی صبح از خواب بیدار می شوی و  تمام  دلهره ها و فکر هایی که چند ساعت فراموشت شده بود به مغزت هجوم می آورند.. مانند این است که برای مدت کوتاهی حافظه ات را از دست داده باشی و بعد همه چیز را کم کم به یاد بیاوری همه چیزهایی که  ذره ذره روحت را خورده اند. امروز یکی از همین روزها بود. و به یاد آوردم که تمام روزهای سال پیش همین طور گذشت...
تمام دلهره ها و سردرگمی ها و نمی دانم هایم به یکباره  روی سرم آوار شد و باز به یاد آوردم که از بیست و چهار سالگی زندگی بیشتر از قبل دستش را برایم رو کرد...
طعم امروز مثل طعم خرمالوی کال بود .. به شعر فروغ فکر می کنم "نجات دهنده در گور خفته است"
به پریای خط خطی شاملو فکر می کنم .. "شمایین اون پریا اومدین دنیای ما حالا هی حرص می خورین ..جوش می خورین ..غصه ی خاموش می خورین.. که دنیامون خال خالیه ! غصه و رنج خالیه؟"
...
نه خالی نیست .هیچ وقت خالی نبوده 
از رنج
همه ی آدمها  و هر کس به نوعی رنج را تجربه می کند بعضی بیشتر و بعضی کمتر 
کاش نوشدارویی بود.    

امروز در حوالی من همه چیز دلگیر و دلگیر و دلگیر بود. امروز نا امیدی ها پررنگ تر بودند. با این حال آدم مجبور است بجنگد و چه جنگ سختی.. 
دارم به این فکر می کنم که سال گذشته به همین موقع چقدر برای شروع کارگاه سفال لحظه شماری می کردم.. و اولین جلسه ی کارگاه بی اندازه خوب بود هیچ وقت احساس آن روز را فراموش نمی کنم. احساس کشف بهترین نوشدارو...
سفال نوشداروی تمام زخم هایم بود 
دارم فکر می کنم امشب برای تیمار روح خسته ام به سراغ یک مشت گل بروم و اجازه دهم دست هایم بدون هیچ فکری به گل فرم بدهد. 


...
و به یقین انسان را از عصاره ای از گل آفریدیم
سوره مومنون آیه 12

۲۰ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۴۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
soheila

یوسف گم گشته ای در همه ی چاه ها

پدرم  همیشه موقع رانندگی رادیو گوش می کند زیاد اهل موسیقی نیست . یادم می آید که وقتی بچه بودم پدرم یک نوار کاست سبز رنگ داشت از موسیقی خراسان، دوتار نوازی تربت جام و بعد ها چند کاست از افتخاری و بعدترها یک کاست از شهرام ناظری که موقع رانندگی به آن ها گوش می کرد ولی چند سالی ست که فقط رادیو را روشن می کند. من زیاد میانه ی خوبی با رادیو ندارم مخصوصا وقتی اخبار پخش می شود ولی از نیمه خالی لیوان که بگذریم باید بگویم که بعضی وقت ها هم هست که گوینده ی رادیو با آن صدای گرم و دوست داشتننی شعری یا متنی را می خواند که  به دلت می نشیند . امشب ناخودآگاه به یاد یکی از همین شعر ها افتادم. شب جمعه بود و در راه برگشت از مهمانی پدرم طبق معمول رادیو را روشن کرد. رادیو پیام شعری را با صدای محمد صالح علاء پخش میکرد.  با پسران دلم قصه ی یوسف بگو ...
دیگر با صدایش آشنا بودم . با همان تکیه کلام معروفش.. "شنوندگان جان" :


 با پسران دلم 
قصه ی یوسف بگو
طعم  ترنجی بچش
عشق به خوردت که رفت
پنجره را باز کن
پرده شب را بکش
از سر زلف نسیم
شاپرکی را بچین
چشم به چشمش بدوز
یوسف خود را ببین
پبرهن زخمی اش
پر شده از آه ها
یوسف گمگشته ای ست 
در همه ی چاه ها
با پسران دلم 
قصه ی یوسف بگو
طعم  ترنجی بچش
عشق به خوردت که رفت
چشم فلک را ببند
پرده شب را بکش 
باد که گم کرده راه
در خم این دامگاه
ما که خود انداختیم 
یوسفمان را به چاه
حال  که ما برده ایم 
آبروی گرگ را
حال که سوزانده ایم 
سینه ی سیمرغ را
مثل نسیمی بیا
از خود بیدل بپرس
باد کجا می برد
برگ گل سرخ را
با پسران دلم 
قصه ی یوسف بگو
طعم  ترنجی بچش
عشق به خوردت که رفت
پنجره را باز کن
پرده شب را بکش



این هم لینک دکلمه  در soundcloud با صدای آقای صالح علاء 
۲۳ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
soheila

چشمهایش

امروز جمعه دلچسبی بود قصد داشتم جایی نروم و کارهای عقب افتاده ام را کمی سر و سامان بدهم ولی مجبور شدم همراه بقیه به باغ بروم. همیشه اولش مقاوت می کنم ولی وقتی عصر از باغ برمی گردیم با خودم می گویم خوب شد آمدم و در خانه نماندم. امروز هم از همان روزها بود.. دلچسب بودن و به یاد ماندنی شدنش به خاطر حضور مهمانان بود ولی از بین همه ی آن ها یکی از همه عزیزتر و دوست داشتنی تر... یک اسب سفید زیبا ... یک اسب نجیب واقعا نجیب! وچشمهایش...

برق چشمهایش نگاهم را گرفته بود و تمام روز فقط به "چشمهایش" نگاه می کردم... زلال و مهربان و معصوم...نگاه اسب انگار غم داشت یک غم بزرگ

دلم می خواست این اسب مال من بود.. به زنانی فکر کردم که در قرن ها و هزاره های پیش از این اسب سواری میکردند.. به این فکر کردم که در قرن بیست و یکم اسب داشتن به چه درد می خورد؟! ولی همان وقت خودم را توجیه کردم چون حسی که این حیوان زیبا به آدم می دهد حس خیلی خوبی ست و فکر اینکه اگر یک اسب داشتم که  فقط به من عادت میکرد و فقط به من سواری میداد و فقط با من دوست بود باعث شد که بیشتر دلم اسب بخواهد. آرزو کردم کاش دختری بودم در هزاره ای دیگر... دختری که یک اسب داشت و می توانست تمام غصه هایش را به اسبش بگوید و تمام راه های نرفته را با او برود. 


هرچند که چشم ها را باید شست و جور دیگر باید دید ولی قبول کنید اسب، واقعی حیوان نجیبی است:)

۲۶ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
soheila

همی بینم رضایت در غم ماست

امروز با حال گرفته می رفتم دانشگاه که به کارگاه پروپوزال نویسی برسم دلم میخواست وقتی میرم سر کلاس، استاد در مورد چگونگی نوشتن یک عنوان خوب و کامل و از نوشتن تعریف مساله یا از روش های ارجاع دهی در متن یا هرچیزی که مربوط  به پایان نامه س حرفی نزنه به جاش یکی بیاد که بگه چی درسته چی اشتباه که بدونه کجای کار می لنگه که جواب همه ی سوالاتم رو بدونه..زندگیم شده  پر از علامت سوال


کاش کسی  جواب همه ی سوالات رو بهم می گفت  دیگه از امتحان دادن خسته شدم /
۲۱ آذر ۹۵ ، ۲۱:۰۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
soheila

بیا سخت نگیرم!

به نظرم یکی از سخت ترین کارای دنیا انتخاب موضوع پایان نامه س شایدم واسه من سخته چون من آدم سخت گیری هستم . اطرافیانم میگن من زندگی رو سخت می گیرم و خب راستش منم اینو قبول دارم و تو این یکی دو سال اخیر هم بیشتر معلومم شده که آدم سختی ام ولی خب ... دارم سعی میکنم زیاد زندگی رو سخت نگیرم. فکر می کنم دچار یه جور کمال طلبی ام البته از نوع خفیف. از همون ترم اول و دوم داشتم رو موضوع پایان نامه فکر می کردم حتی تمام تابستون از دست این فکر راحت نبودم و نتیجه معکوس بود ...هرچی بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم. از اونجایی که گرایش من طرح و تولید و گرایش من در طرح تولید، گرایش سفال بود! باید موضوعی رو انتخاب می کردم که در دو حوزه عملی و تئوری قابل انجام باشه ولی باید اضافه کنم که علاوه بر دوکاره بودن موضوع، باید ترجیحا چیزی رو انتخاب می کردم که حتمن مربوط به صنایع دستی و در کل  تاریخی و سنتی باشه. شاید به خاطر جو سنتی دانشگاه باشه. خلاصه اینکه باید یه چیزی رو از دل تاریخ و هنرهای سنتی گذشته بکشیم بیرون و کاربرد اون رو در هنر معاصر بررسی کنیم. فک کنم تهش باید یه همچین چیزی بشه... موضوع پیشنهادی من کاملا بر عکس این قضیه بود و خب طبیعتا باید بیخیالش می شدم.. اینجا دیگه موضوع پایان نامه شده بود کابوس. همه ی کتابهای سفال توسط من زیر و رو شده بود ولی هنوز گیج و سرگردون بودم.. استادم منو میدید خنده ش می گرفت.. الانم که دیگه تکلیف موضوع معلوم شده  منو که میبینه خنده ش می گیره :)) بهش حق میدم چون اون روز تو کارگاه قیافه م بدجور درهم برهم بود و همون روز بود که موضوعم رو پیدا کردم...

همیشه یه چیز مبهم تو ذهنمه و  نمیدونم چیه.. کم پیش میاد که یه تصویر شفاف از چیزی که می خوام، توی ذهنم داشته باشم و همین کار منو سخت میکنه نه فقط برای موضوع پایان نامه که برای همه چیز. اون روز توی کارگاه از استادم خواستم کمکم کنه.. بین حرفاش اشاره ی کوچیکی به "نور" داشت و همین کلمه منو یاد یه فانوس سفالی انداخت که تو کتاب سفال اسلامی دیده بودم . به استاد گفتم میتونم روی فانوس های سفالی کار کنم؟؟؟؟ 

استادم هیچ ایده ای رو کور نمیکنه هیچ وقت به ایده های ما نه نمیگه و  خیلی خوب میتونه به ما کمک کنه تا چیزی که دوست داریم رو پیدا کنیم. بنابراین از این ایده خیلی استقبال کرد و باعث شد که من تو مسیری که دوست داشتم و نمیدونستم چیه! قرار بگیرم. چون تعداد این فانوس ها کم بود و حتی کسی زیاد توجهی به اینها نکرده بود پس موضوع خوب و جدیدی بود و حالا قراره من یه فانوس بان بشم که قراره به همه نور هدیه بده^_^ 

الان دیگه میدونم که ارزش سختی کشیدن رو داشت. کاش همیشه همه ی سختی کشیدنا نتیجه ی خوب و دلخواهمون رو داشته باشه.

...

در مورد موضوع پایان نامه م بازم مینویسم چون این تازه اول ماجرا بود و من مجبور شدم یکم تغییرش بدم ولی اصل موضوع تغییری نکرده و من قرار فانوس بسازم...البته با یاری خدا:)

اینم عکس یکی از همین  فانوس های سفالی  ایران مربوط به قرن یازدهم و دوازدهم میلادی(پنجم و ششم ه.ق)                  

                                                                    

۱۹ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
soheila

جنگ یک تنهایی با یک آواز

این روزها در گیر درس و دانشگاه و کارگاهم ولی بیشتر از هرچیز درگیر خودم و ترس هایم هستم انگار همه چیز درهم است..ذهنم ، زندگی ام ... و تمام روزهایم وارونه است..  دلم میخواست از این روزها بیشتر لذت میبردم ولی نمی توانم ! انگار چیزی گم شده است 

من گمشده است

                  

۰۵ آذر ۹۵ ، ۲۲:۲۷ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
soheila

من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانم

همیشه جاهایی از خانه هست که دلنشین تر است که به قول سهراب برای فکر ابعاد ساده ای دارد.. همیشه جاهایی هست که فقط مخصوص توست انگار معمار از اول که می خواست خانه را بسازد فکر همه چیز راکرده بوده و پیش خودش گفته بود این گوشه ی دلنشین کنار پنجره باشد برای دخترکی خیال باف که اتفاقا با تنهایی اش خوب کنار می آید و دوست دارد بعضی وقت ها برای فرار از هجوم انواع فکر ها و شلوغی ها و نا خوشی ها به این گوشه ی دنج پناه آورد. من که می دانم معمار این خانه هرگز به هیچکدام از این چیزها فکر نکرده ولی با این حال تنها قسمت دوست داشتنی خانه ای که دوستش نداشتم همان کنج اتاق کنار پنجره بود جایی که لحظه های غم و شادی و گریه و خنده و خیال بافی ها و آرزو ها و حسرت هایم را در آن گذراندم.. اینجا برایم حکم پناه گاه را دارد یک جور پناهگاه امن و آرامش بخش . 
به نظرم هر گوشه ی خانه برای خودش دنیایی دارد دنیایی که از حضور اشیاء و آدمها ساخته شده.. دنیاهای خانه ی ما هر کدام حس و حال خودش رادارد. دنیای تنها اتاقمان را می توانم به یک کاروان سرا تشبیه کنم ولی دنیای زیر زمین همیشه برایم عجیب و جالب بوده.. پر از خرت و پرت و چیزهای جورواجور ... دارم به این فکر می کنم که چقدر اشیاء می توانند در ایجاد یک احساس دلنشین در ذهن ما تاثیر داشته باشند گاهی همین اشیاء بی جان می توانند در کنار هم یک دنیای کوچک بسازند.. مجموعه ای که حسی زیبا را در ما بیدار می کند.

از شلوغی روزهای جمعه که بگذریم من خلوتی شبهایش را دوست دارم  وقتی به خانه برمیگردیم یک راست پناه می آورم به کنج اتاق .. اول عکس هایی که در طول روز گرفته ام را می بینم و بعد کم کم احساسی که در طول روز داشتم در من حل می شود.. احساس سردرگمی و غم.
 این روز ها هر چه میگذرد و هرچه بزرگتر می شوم  به تعداد "نمی دانم" هایم اضافه می شود به شدت سرگردانی ام و در خود فرو رفتنم. 

انگار "چو طفلی گمشدستم من میان کوی و بازاری 
که این بازار و این کو را 
نمی دانم نمی دانم..." 
۲۸ آبان ۹۵ ، ۲۲:۱۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
soheila

از تار و پود تا آب و خاک

دارم به این فکر می کنم که  مسیر زندگی ات را خودت انتخاب کنی بهتر است یا خانواده؟ خودت می دانی چه می خواهی هرچند مبهم .. می دانی دلت و ذهنت به کدام سو متمایل است و دائم در ذهنت نقشه می کشی و تصویر سازی می کنی .. خودت را در موقعیت های مختلف شغلی و اجتماعی تصور می کنی و از خیال پردازی  برای تصمیم گیری کمک می گیری.  گاهی هم همه چیز در ذهنت مبهم است و هنوز نمی دانی واقعا چه می خواهی! ولی خانواده از هیچکدام از این خیال پردازی ها و می دانم ها و نمی دانم ها خبر ندارد . آن ها نمی دانند در ذهنت چه جنگ و جدالی ست. فقط وظیفه ی خود می دانند که کمکت کنند. در مورد من اوضاع زیاد پیچیده نبود چون خانواده ام بیشتر نقش حمایتگر داشتند تا مشوق . پس انتخاب مسیر مورد بحث (مسیر زندگی) را به عهده ی خودم گذاشتند.. یعنی اجباری در کار نبود بنابراین خودم بودم و خودم... خودم تصمیم می گرفتم و خودم تلاش می کردم. در اوایل مسیر اوضاع خوب بود چون رشته ی کامپیوتر با تعریف ذهنی پدر من از "درس خواندن" جور در می آمد ولی وقتی برای دانشگاه رشته ی هنر را انتخاب کردم دیگرزیاد  نمی توانستم به  تشویق شدن امیدوار باشم چون تعریف ذهنی پدر را نمی شد عوض کرد و تحصیل در هنر که  درس حساب و هندسه نبود!  با این حال پدر و مادرم هیچ وقت به من سخت نگرفتند و در تمام این مسیر حمایتم کردند و به علاقه ی من احترام گذاشتند.. آن روزها از اینکه آنها به من سخت نمی گرفتند  و مرا در تصمیم گیری آزاد گذاشته بودند خیلی خوشحال بودم. تمام تلاشم را کردم و قبول شدم. در اثر یک اشتباه فرش قبول شدم.. قبول شدن در رشته فرش بعد از آن همه تلاش شوک نسبتا بزرگی بود چون من به این رشته علاقه ای نداشتم هرچند که خیلی زیبا و دوست داشتنی بود ولی روح مرا راضی نمی کرد. با این حال هرچند قبول کردنش برایم خیلی سخت بود ولی فرش را ادامه دادم و در این مسیر دوستان خیلی خوبی پیدا کردم.. حالا که دارم این متن را می نویسم داشجوی ارشد صنایع دستی هستم با گرایش سفال.. همه می گویند از این شاخه به آن شاخه پریدن خوب نیست ولی من  پریدم و حالا تقریبا دربالا ترین شاخه هستم.. همان شاخه ای که همیشه دنبالش بودم .  دارم به اول مسیر فکر می کنم .. اینکه کامپیوتر و فرش و سفال ترکیب خوبی از آب در آمد و هر کدام مکمل دیگری بود.. در رشته صنایع دستی  بین  سه گرایش چوب، فلز و سفال باید یکی را انتخاب می کردم و من  بدون هیچ پیش زمینه ای و فقط بر اساس احساس قلبی ام سفال را انتخاب کردم . سفال چیزی بود که همیشه دوستش داشتم ولی نمی دانستم چیست! همان ابهامی که در اول مسیر در ذهنم بود.. بالاخره یک بار  درست انتخاب کردم هرچند انتخاب های اشتباه گذشته ام مرا به این مسیر کشاند . 
حالا نمی دانم "مسیر زندگی " را خودم انتخاب کردم و تغییر دادم  یا خانواده ام یا همه چیز طبق برنامه ریزی از پیش تعیین شده ای اتفاق افتاد؟ ولی این را می دانم که خانواده نباید فقط و فقط نقش حمایتگر داشته باشد و از طرفی هم نباید برای ما تصمیم بگیرد .. شاید بهتر این است که ما را  در مسیری که علاقه داریم قرار دهند و مشوقمان  باشند.


۲۱ آبان ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
soheila